۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

زن پیر سالهاست در حاشیهی قبرستان روستا زندگی میکند. خانهاش کاهگلی و قدیمیست، با هفت در چوبی که همیشه نیمهبازند. م

مشصادق، پیرمردی لاغر و درازقامت بود با چشمانی که انگار همیشه چیزی فراتر از آدمها را نگاه میکرد. در روستای کوهستانی خو

مهسا، دختر دوم خانواده بود. ساکتتر از بقیه، آرامتر از آنچه معمول بود، و همیشه با یک دفترچهی سیاه که حتی سر سفره هم کن

دانیال بیصدا از میان راهروهای دانشگاه رد میشد، کولهاش را سفت به سینه چسبانده بود، نگاهش روی زمین بود و لبهایش تکان م

لیلا از سر کار برگشت و کفشهایش را آرام جلوی در جفت کرد. خانه بوی بخور میداد، چراغها خاموش بودند و فقط چند شمع کوچک رو

اسمش کیان بود. مردی لاغر با موهای بلند و ژولیده، همیشه با لباسی خاکستری و کلاهی که حتی در خانه از سرش برنمیداشت. او در

سمانه همیشه اینطور بود؛آدمی که انگار درونش را با دیواری ضخیم پوشانده بود.او از ارتباط عمیق میترسید، یا شاید هرگز یاد ن

خانهی ما همیشه ساکت بود. نه از آن سکوتهایی که دلنشین است؛ از آن نوعی که با خودش غبار میآورد.سه فرزند داشتم؛ مهتا، علی

محمد همیشه میگفت من کنارش نیستم. میگفت وقتی حرف میزند، حس میکند دارد با دیوار حرف میزند؛ دیواری زیبا، ساکت، اما بی

پژمان ۳۷ ساله بود. مردی با رفتاری آرام، صدایی نرم و نگاهی همیشه خنثی.برای دیگران شاید جذاب، برای همکاران قابل اعتماد — ا

سه نفر بودند:ماهان، ساسان و نریمان.دوستیشون از بچگی شروع شده بود. با هم بزرگ شده بودن، و حالا توی سیسالگی، با هم شریک

اولین بار که فربد را دیدم، فکر کردم شبیه آدمهاییست که قصههای رمانتیک را واقعی میکنند.همیشه به موقع پیام میداد، مید