۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

ترانه زنی ۳۳ ساله بود؛ معلم پایهی دوم دبستان. همیشه سرشار از انرژی، خلاق و پرحوصله. بچهها دوستش داشتند. همکارانش میگف

روایت از زبان روانپزشک معالج مریماوایل فقط فکر میکرد دچار خستگی شغلی شده. مریم، ۳۷ ساله، ویراستار قدیمی یک انتشارات بو

رضا همیشه معلمی آرام، محبوب و دقیق بود. بیست سال در همان دبیرستان تدریس کرده بود؛ ادبیات را مثل شعر میگفت، و بچهها دوس

من الهامم. مادر سایه، دختری که روزی آفتاب بود و حالا... فقط اسمش سایه مانده.اولش فکر کردم این فقط یک دورهی سختیه. کنکور

سه سال از ازدواج کامران و شهرزاد گذشته بود. بهظاهر همهچیز خوب پیش میرفت؛ خانهای دنج، شغلی آرام، و زوجی که از نگاه بی

من و مصطفی هفت ساله ازدواج کردیم. همیشه میگفتن «چه زوج آرومی هستین». و واقعاً هم همین بود. نه دعوای بزرگی داشتیم، نه بی

فرشته را همه بهعنوان یک زن قوی میشناختند. از آنهایی که همیشه کاری برای انجام دادن دارند، همیشه مشغولاند، همیشه تکیه

احسان هر روز سر کار میرفت، سلام میداد، لبخند میزد، گاهی شوخی هم میکرد. از بیرون همه چیز عادی به نظر میرسید. ولی درو

احمد همیشه آدم ساکت و آرامی بود. اهل شلوغی و جمعهای پر سروصدا نبود، اما مهربان و خوشقول بود. از آن دست آدمهایی که هم

مهناز و حسام چند سالی بود که با هم زندگی میکردند. مهناز همیشه پرانرژی و مهربان بود؛ کسی که در جمع خانواده و دوستان مید

آقای کیانی ۶۴ ساله بود. تازه بازنشسته شده بود و همه فکر میکردن حالش خوبه. توی پارک با همسنوسالها شطرنج بازی میکرد، گ

آرمان ۱۶ ساله بود؛ بچهای که همه میگفتن "شادترین" کلاسشونه. همیشه وسط جمع بود، جوک میگفت، صداش از ته سالن شنیده میشد