۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

سعید ۳۳ ساله بود. همیشه بین دوستان به بامزگی و انرژی معروف بود. کسی باور نمیکرد پشت اون لبخندهای پیدرپی و پیامهای پر

پرستو ۲۸ ساله بود. توی نگاه اول، همهچیز عادی بهنظر میرسید: شاغل بود، شبکه اجتماعی فعالی داشت، و چند دوست صمیمی. اما

علی ۱۷ ساله بود که پدرش رو بر اثر سکته قلبی از دست داد. مردی که قهرمانش بود، تکیهگاهش، کسی که قول داده بود روز کنکورش ک

نگار ۱۶ ساله بود. پدر و مادرش سالها درگیر اختلاف بودن، اما خبر طلاق رسمیشون مثل ضربهای ناگهانی اومد. روزی که پدرش وسا

نیما ۱۵ ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدن. روزی که پدر وسایلش رو جمع کرد و رفت، خونه به طرز عجیبی ساکت شد. مادرش سعی

پیمان ۳۵ ساله بود. بعد از سالها تلاش، بالاخره موفق شد برای ادامه تحصیل و کار به کشور کانادا مهاجرت کنه. روزی که از ایرا

لیلا ۳۷ ساله بود، مادر یک دختر ۸ ساله. بعد از ۹ سال زندگی مشترک، بالاخره اون و همسرش تصمیم گرفتن جدا بشن. تصمیمی که شاید

رضا ۲۹ ساله بود و بهتازگی بعد از ۴ سال کار در یک شرکت مهندسی، بهخاطر تعدیل نیرو اخراج شده بود. اون روز که نامه قطع همک

شایان ۳۲ ساله بود، ساکن تهران، کارمند شرکت طراحی دیجیتال. همیشه میگفت پاییز فصل محبوبشه؛ با هوای خنک، بارون، و قهوه داغ

ساینا تازه ترم اول پزشکی رو توی یه شهر سردسیر شروع کرده بود. از مهر تا آذر همهچیز عادی بود: با هماتاقیا میخندید، درس

الهام همیشه عاشق تابستون بود. آفتاب، جمعهای خانوادگی توی حیاط، لباسهای رنگی، و بوی هندونه خنک براش حال خوب میآورد. ام

لیلا خواهر سحر بود. همیشه سحر رو زنی پرانرژی و صبور میدید؛ کسی که با وجود دغدغههای کاری و مادری، لبخند از لبش نمیافتا